close
تبلیغات در اینترنت
انشاء
loading...

سایت درسی

انشاء

   
اطلاعیه کپی رایت


در صورتی که شما مالک یکی از جزوات , نرم افزار ها و کتاب های منتشر شده در این سایت هستید و از این بابت راضی  نمیباشید با ذکر دلیل و مدارک کافی از طریق بخش تماس با ما با ما در ارتباط باشید تا لینک دانلود آن در سریع ترین زمان ممکن حذف شود



 

در این مطلب از سایت پنج انشا در مورد نوجوانی که در صفحه 81 کتاب مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم

امیدواریم از این انشا ها لذت ببرید

نام انشا نوجوانی

نام انشا به انگلیسی: composition about Teenager

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: 81

انشا شماره 1 درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

کسی که پا به دوره ی نوجوانی می گذارد احساس می کند که بزرگ شده است و باید کار های بزرگی را هم انجام دهد.

او با نگاهی دیگر به جهان اطراف خود نگاه می کند و همیشه احساس می کند که با دیگران متفاوت است.

من از وقتی به دوره ی نوجوانی رسیده ام اعتماد به نفسم بسیار بالا رفته و رویا پردازی هایم بیشتر شده است،این را مخصوصا شب ها قبل از خواب بیشتر درک می کنم.آخر من شب ها قبل ازخواب،بیشترازهر وقت دیگری در رویا هایم غرق میشوم.

رویا هایی که بلند بودن ودور بودنشان را خودم نیز احساس می کنم.ولی با این حال،باز هم دلم می خواهد بهشان فکر کنم.مثلا یکی از رویا های بلند من،درس خواندن در دانشگاه آکسفورد بعد درس دادن در دانشگاه شهید بهشتی تهران است.

خواهرم می گوید رویا بافی و کمی بد اخلاقی ویژگی های آدم های هم سن توست که هر دوی آن بعد از دوران بلوغ کمتر میشود. خواهرم می گوید اینکه بد اخلاقی های آدم کمتر بشود خیلی خوب است اما رویا بافی همیشه بد نیست.یعنی اگر آدم بعد از فکر کردن به آرزو های بزرگ تصمیم جدی برای رسیدن به آن بگیرد،بسیار هم خوب است و باعث پیشرفت می شود. من هم قدر رویا هایم را می دانم و برای رسیدن به آن تلاش می کنم.

از ابتدای وارد شدنم به دوره ی نوجوانی،غیر از رویا بافی و بد اخلاقی،متوجه تغییرات دیگری هم در خودم شده ام.مثلا این که احساس می کنم نگاهم،صدایم،فکرم،سلیقه ام،و حتی شکل ظاهری ام کمی فرق کرده است.

من نسبت به گذشته،احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری می کنم و نسبت به ظاهرم حساسیت بیشتری نشان می دهم.

اگر چه من دلم می خواهد مستقل باشم اما گاهی زیاده روی می کنم،مثلا وقتی مادرم می گوید این لباس را بپوش یا آن را نپوش خیلی عصبانی میشوم.خلاصه این که دوره ی نوجوانی هم خوب است و هم بد و من سعی میکنم خوبی هایش را حفظ کنم و بدی هایش را همین جا در دوران نوجوانی ام بگذارم وآن ها را با خودم به دوران جوانی ام نبرم.

 

انشا شماره 2 درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

اگه دنیا رو به سه روز قسمت کنیم: یه روز به دنیا میایم، یه روز میمیریم و یه روزشم زندگی می کنیم. حالا ما با اون روزی که به دنیا میایم و می خوایم بمیریم، کاری نداریم. چون نه اومدنمون دست خودمونه و نه مردنمون، اما اون یه روزی که زندگی می کنیم، فکر می کنم بهترین قسمتش دوره ی نوجوانیمون می تونه باشه.

میگن آدما در دوران نوجوانی سرشار از شور و اشتیاق، امید و آرزو و دارای انرژی مضاعف هستند. البته بیشتر این حرف ها جنبه ی شعاری داره. چون امروزه نو جوانان دیگر این گونه که گفته شد، نیستند. مثلاً خود ما، انگار نه انگار که در دوران نوجوانی هستیم. اونقدر که مشکلات و بدبختی هامون زیاده، وقت نمی کنیم سرمونو بخاریم. چه برسه که بشینیم فکر و خیال و آروز کنیم. البته شاید قدیم ترها نوجوانی شکل دیگری داشت. اما نه، اون زمونا هم مردم گرفتاری های خودشونو داشتن.

میگن آدم گرسنه که دین و ایمان نیمشناسه. به نظرم نوجوانی و لذتهاش مال اوناییه که پول دارن. ما فقیر بی چاره ها باید بالشتامونو عروسک فرض کنیم.

چون موضوع انشا قشنگه، می خوایم قشنگ بنویسم، دیگه کمی رویایی فکر کنیم. «نوجوانی یکی از زیبا ترین دوران از مقاطع زندگی هر انسانیست.»

نو جوانی دورانیست که شخصیت هر فردی کامل شده و معیارهای یک فرد کامل در او نمایان می شود. پس می توان نو جوانی را پلی بین کودکی و جوانی دانست که همزمان با بلوغ است و در آن افراد دچار خود بزرگ بینی های کاذب می شوند، احساس بزرگی می کنند.

ما نباید از دوران نوجوانی که از استثناترین دوران عمرمان هست، غافل شویم و آن را به بطالت بگذرانیم که آنچه که بگذرد، باز نخواهد آمد.

 

انشا شماره 3 درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

نوجوانی بهار زندگیست که همچون اسبی تازه نفس شتابان می رود نوجوان باید اسب را در صراط المستقیم هدایت کند تا از راه به در نگردد و به همنشینی با بدان گرفتار نشود چرا که امام صادق (ع)می فرمایند :

نوجوانان را قبل از آنکه دشمنان اعتقادی به سراغ انها بروند حدیث بیاموزید.

نوجوانی پایه ی آینده است آینده ی درخشان در آن است که از پایه تلاش و کوشش کرد .

نوجوانی یعنی تشکیل شخصیت یک فرد یعنی تولد دوباره ی انسان نوجوانی نظیر مرغی است که بر روی بام زندگی نشسته و خیلی زود از لب بام زندگی می پرد پس باید فرصت نوجوانی را قدر شمارید و این نعمت را شکر کرد از سویی دیگر می توان به سخن دایموند اشاره کرد آنجا که این چنین بیان کرد:با زر می توان خیلی از کارها را انجام داد ولی جوانی را نمی توان با پول خرید.

سعادت عزت بزرگواری موفقیت و عاقبت به خیری همه ثمره های درخت نوجوانی هستند که بدست خانواده ی ما آبیاری شده است

 

انشا شماره 4 درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

آری نوجــوانی زیباست ، به زیبایی مـاه ، به لطافت گل ، به طراوت بــاران .

نوجوانی برای همه زیبــاست ؛ بهتر است بگوییم زیبا خواهد شد اگر زیبایی آن را بپذیریم و پرورشش دهیم مانند بذر گیاه ، با آب صداقــت ، با نور مهــربانی و با خاک ایمــان و اعتقــاد پرورشش دهیم .

بیایید زیبایی نوجــوانی را چنان پرورش دهیم که
که حتی در زمان بزرگــسالی هم از آن بهره ببریم و به آن افتخـــار بورزیم و هیچ گاه افسوس مخوریم و مگوییم کاش زمان برمی گشت .

اما زمان این کلمه پر رمــــــــز و راز رازیست برای نوجوانی رازی که مانند گذشت ابرها ، مانند پر زدن پروانه ها ، مانند روییدن سبزه ها تنها یک لحظه است می آید و سریع می رود ؛ اما کسانی هستند که این لحظه را برای خویش عمری با لذت و سرزندگی کنند ؛ عمری مانند طلوع دوباره ی خورشید ، طلوعی زیبا ، طلوعی که هیچ گاه نمی گویند غروب کرد...

پس به امید طلوعی بدون غروب بیایید جاودانه شویم و نوجوانی خود را زیبا نقاشی کنیم ؛ با رنگ هایی از صداقت ، مهربانی ، گذشت و فداکاری ، شور و اشتیاق و سپس آنان را با قلموی اعتقاد بر بوم ایمان نقش زنیم و تصویری از آینده خود را با توکل بر خالــــق هستی بسازیم و از آن کمال استفاده را ببریم .

به امید طلوعی بدون غروب بیایید سرزمین نوجوانی خود را با بهترین بـــذر ها پرورش دهیم و از آنها درختانی پر بار بسازیم تا علاوه بر خودمان دیگران هم از آن بهره ببرند چرا که امام علــــی علیــه الســـلام نیز می فرماید : ((دل نوجــوان مانند زمین آماده است که هر بذری در آن افشانده شود می پذیرد.))

ای نوجوانان سرزمین نوجوانی خود را خوب بسازید و خوب بر بوم نقاشی نوجوانیتان نقش زنید که بزرگسالی نزدیک است. به امیـــــد پــایــانی زیبـــا و بیـــادمــاندنی...

 

انشا شماره 5 درباره نوجوانی: انشا نوجوانی

برای اینکه بدانیم به کجا می رویم باید بدانیم از کجا می آییم و برای اینکه بدانیم در کجا هستیم باید گذشته ی خود را بجوییم.

در این جهان همه ی کائنات و اشیا به هم مربوط هستند همه مانند زنجیری به یک دیگر متصل شدند و اگر فقط حلقه ای از آنها گم شود زنجیره ی دیگری وجود نخواهد داشت تا جهان بر پایه ی آن ثانیه هارا یکی یکی پشت سر بگذارد و برنامه ی روزمره اش را انجام دهد.

اگر سحر نبود دیگر چگونه دنیای تاریک و خاموش شب به جهان روشن و پر جنب و جوش روز متصل می گردید؟

اگر بهار نبود دیگر چگونه خاک نژند و سرد زمستانی گرم می شد؟چگونه برف ها با زمین وداع می کردند؟ چگونه زمین آماده ی زندگی ای دوباره می شد تا جوانه های بیشتری را با جهان آفرینش آشنا کند؟چگونه؟!

آگر قلب نبود دیگر چگونه انسان می توانست با احساساتش با دیگران ارتباط برقرار کند تا زندگی ممکن شود؟

اگر نوجوانی نبود انسان چگونه از دوره ی کودکی به جوانی می رسید؟ آیا با همان آفکار کودکانه می توانست جوانی کامل شود و در اجتماع به مردم خدمت کند؟

آیا نباید انسان به بلوغ احساسی برید تا بتواند درست تصمیم بگیرد؟

دنیای بیرون با افکار یک کودک که در دنیای مجازی زندگی می کند بسیار متفاوت است پس نباید دوره ای وجود داشته باشد تا انسان را برای زندگی در آینده آماده کند؟

پس نوجوانی مهمترین دوره ی زندگی یک فرد است.اگر نوجوانی وجود نداشت جوانی نبود پس در نتیجه جهانی هم وجود نداشت.

در واقع نوجوانی همانند پلی است که دنیای شاد کودکی را به دنیای شلوغ و گیج کننده ی جوانی متصل می کند.

 

علی چهارشنبه 26 آبان 1395 زمان : 20:6 نظرات ()

در این مطلب از سایت برای شما انشا پرواز بدون بال که در صفحه 81 مهارت های نوشتاری نهم خاسته شده را آماده کرده ایم امیدواریم مورد پسند شما همراهان سایت درس کده قرار بگیرد

نام انشا: پرواز بدون بال

Flying Without Wings

کتاب: مهارت های نوشتاری نهم

صفحه: 81

انشا شماره ی یک در مورد پرواز بدون بال: 

حتما تا به حال سوار بر هواپیما در کرانه های آسمان پرواز کرده اید.ولی با شما با این که در درون هواپیما نشسته بودید،لذتی باور نکردنی را بدست آوردید ولی تنها پرندگانی که در آسمان آبی پرواز می کنند می توانند لذت واقعی پرواز را بچشند.تنها این موجودات خداوند هستند که می توانند این احساس سبکی استثنایی را تجربه کنند.در زمان کودکی زمانی که شخصی جان خود را ازدست می داد بزرگتر ها به ما می گفتند که او پرواز کرد و رفت پیش خدا !چه می شد؟چه می شد اگر انسان هم مانند لک لک ،گنجشک و هزاران پرنده ی دیگر انسان هم بال و پری می داشت و همه آدم ها می توانستند این رویای دیرین و کهن بشریت را تجربه کنند.در زمان خردسالی اگر از کودکان سوال کنید که در آینده می خواهند چه شغلی را انتخاب کنند به یقین اکثریت آن ها می گویند که خلبانی را از بقیه کار بیش تر دوست می دارند.بی تردید علت آن که کودکان ذهنیت زیبایی را نسبت به پرواز دارند.بدون شک زمانی که به آسمان آبی و بی انتها نگاه و نظر می کنند عاشقانه خواستار این بودند که لحظه ای جای پرندگان می بودند.
برخی از همین افراد وقتی بزرگ می شوند رویای شیرین خود را بدست فراموشی می سپارند و دنبال کاری دیگر می روند و نه برخی همین عشق به پرواز را در ذهن خود نگه می دارند و به این آرزویشان می رسند.
بعضی دیگر از مردم عارف هم پرواز را دو نوع می بینند:1-مادی 2- معنوی
پرواز مادی را به وسیله هواپیما و... انجام می دهند و پرواز معنوی را با عبادات مخلصانه در راه ایزد منان.راه اول راه پرواز به سوی آسمان پر از زیبایی است که مخلوق پروردگار است و راه دوم راهی است که با آن می توان به سوی آفرییننده جهان پر کشید که همین نوع پرواز بهترین پرواز است.
کلام آخر این که همه نوع پرواز زیباست.
آرزوی من این است که:
همانند پرنده ای در آسمان، شناور باشم و مانند عابدی مخلص به سوی خدا پر بکشم

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 2 در مورد پرواز بدون بال: 

از من از پرواز میپرسی ؟! از منی که به زمین چسبیده ام ؟! از منی که بلندی دستم حتی به خوشه ی انگور درخت حیاطمان هم نمی رسد؟! از منی که اسیر این دنیا شده ام؟!
قناری ای که شبش را در قفس صبح میکند از پرواز چه می داند؟ انسانی که اسیر جسم خاکی و نیازهای خود است ، چطور میتواند پرواز کند؟
پرواز را باید از عقاب بپرسی! آنگاه که بال می گشاید ؛ و آنگاه که از فراز کوه ها ، قله ها ، دره ها ، دشت ها و صحراها می گذرد ، و آن هنگام که به سمت بینهایت پرواز می کند و روشنی را به چشم خود در بیکران آسمان ها می بیند ؛ و هنگامی که به زمین و هر چه روی آن است از بالا می نگرد ، لذت پرواز را باید از جانباز ویلچرنشینی پرسید که دست و پاهای خود را اهدا کرده تا همچون جعفر طیّار دو بال بهشتی داشته باشد!
برای پرواز دنبال بال و ملخ و پروانه نگرد ؛ پرواز ، دل میخواهد ؛ آنگاه که دل از دنیا و متعلقاتش کندی ،پاهایت نیز از زمین جدا خواهد شد ، روحت نیز سبک خواهد شد و به پرواز در می آیی بدون آن که خودت حس کنی و پرواز یعنی این!

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 3 در مورد پرواز بدون بال: 

از سال ها پیش بشر همواره دنبال راهی برای پرواز کردن بود. او بار ها آزمایش کرد، ساخت، شکست خورد اما باز ناامید نشد. هر وقت که به پرندگان نگاه می‌کرد امید بیشتری برای پرواز کردن به دست می‌آورد. آن قدر تلاش کرد که بالاخره توانست برای پرواز کردن اولین هواپیما ها را بسازد.

وقتی که بچه بودم به پرندگان نگاه می کردم ، افسوس می‌خوردم که چرا من بال ندارم ؟ چرا نمی‌توانم مثل آن ها پرواز کنم؟

بزرگ تر که شدم ، وقتی متوجه شدم که توانایی هایی که من دارم بیشتر از آن هاست ، تصمیم گرفتم که دیگر افسوس نخورم و به جای آن از پرندگان مهاجری که با تغییر فصل ها ، صد ها کیلومتر را برای رسیدن به مقصد خود طی می‌کنند درس بگیرم. از کنجکاوان پرواز و از مخترعین اولین هواپیما ها درس بگیرم.

درس بگیرم که رسیدن به مقصود‌ها کار ساده‌ای نیست. برای رسیدن به آن ها باید صد ها بار شکست خورد و هر بار امید بیشتری به دست آورد.

انشا شماره ی 4 در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز برای هر کس به معنی خاصی است برای مثال یک فرد نیازمند پرواز را در رهایی از مشکلات این دنیا میداند. ولی در عین حال یک فرد غنی شاید از شنیدن کلمه ی پرواز به فکر داشتن یک هواپیمای شخصی بیافتد.
یکی از بهترین معانی پرواز و اوج گیری در زمان جنگ اتفاق افتاد که رزمندگان طوری پرواز کردن که به بالاترین نقاط رسیدند و سربلند شدند.
در کل کلمه ی پرواز حس خوشایندی به هر انسانی میدهد.
امیدوارم همیشه مانند عقاب اوج بگیرید.

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 5 در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز شاید توصیفش با زبان آدمی کمی دشوار باشد ! از آنجا که پرواز برای تمامی خلایق خداوند معنای خاص دیگری دارد ، نمی توان آنرا واژه ای با تشریح کاملا مطلق دانست . همان گونه که مشهود است ؛ پرواز برای یک حیوان با نام پرنده امری کاملا معمول است . حقیقتا کلیه ی هستی وی در یک عمل خلاصه می شود و نیز خواهد شد و البته آن پرواز است . برای یک مثال ؛ یک عارف و خدا شناس حقیقی حاجتی مگر پرداختن با یزدان ، پروردگار جهان ، ندارد و همانا این معراج همان پرواز است ! آری پرواز همان گونه که وجودت می گوید تنها بال زدن در آسمان نیست بلکه پرواز درونت را به آسمان های بی انتها می برد ... راستش نمی توان بیش از این ساده آنرا معنا کرد . سروده ای از حسین سنگری بر دفتر اشعار افزوده شده است و این دو بیت گزیده ای از ابیات زیبای وی در خصوص پرواز است :

به من آموختی پریدن را رسم شیرین پر کشیدن را
رفته ای تا بفهمانی عاشقی دل بریدن از دنیاست

شهیدان همگی پر کشیدند ؛ پر کشیدند تا آن بالای بالا ... کاش می شد ! اما نه این بار ای کاش و شاید ها بلند پروازی ذهن نیست ! می بایست دست در دست آنان بگذاریم ، گویی می دانم قضایا چیست . اگر که بال هایت بی پروا باشند ؛ رو انداختن به بنده دیگر چه حاجتی است ؟ خداوند همان آشنای تو در آن بالاست ...
بگذار صداقت را بار دیگر تعریف کنیم ؛ خداوند فطرتی در تو نهاد و گویی آن فطرت علوم عالم را همه در بر دارد ! مگر از خاطر برده ای آن فطرت چیست ؟ همان دو بال یک پرنده است ، پس پر بکش بدان آسمان ها .

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 6 در مورد پرواز بدون بال: 

پرواز، واژه رویایی بشر از پیدایش تمدن انسانی بوده است . انسان همواره کوشیده است تا به بی کران ها برسد . ساخت وسایلی که او را به این هدف برساند اهمیت این مسئله را مشخص می کند .
کسانی بوده اند که برای پرواز به بی کران انسانیت کوشیده اند . کمال انسانی و مدارج بالای الهی را بدست بیاورند. عارفان ،شاعران و نظریه پردازان علوم فلسفی و روحانیون مذاهب الهی و غیر الهی مهم ترین دغدغه ی فکریشان پرواز به اوج انسانیت بوده و هست . اما علاوه بر این اقشار خاص تمام انسان ها در ذات خود مایل به پرواز هستند پروازی که گاه محقق می شود گاه خیر .
زمانی که هدف پرواز است ، مابقی امور به وسیله تبدیل می شوند ،حتی خود انسان . زیباترین و کامل ترین وجه بشریت حالت پرواز اوست پس بکوشیم هدف را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهیم نه ابزار ها را . . .
"پرواز را به خاطر بسپار . پرنده مردنی است "

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 7 در مورد پرواز بدون بال: 

تصور شما از پرواز چیست؟ایا پرواز تنها مختص موجودات بالدار است و دیگر موجودات هیچگاه نمی توانند پرواز کنند.انسان سالها در ارزوی پرواز بوده و چه بسا خطر هایی که در این سفر تجربه ننموده است.انسان در این راه وسایلی چون بالن هواپیما و هلی کوپتر و ... را اختراع کرده است که تمام این ها حاکی از علاقه ی بی نظیر انسان به پرواز است.و اما دلیل این علاقه ی بی نهایت انسان به پرواز چیست؟شاید انسان خود را در ان شرایط به خداوند نزدیکتر می داند ولی ما امروزه می دانیم که نزدیکی به خداوند در فاصله نیست بلکه به میزان اعتقادات و نحوه شناخت خداوند مربوط است و پرواز انسان به داشتن بال و پر نیست بلکه به قلب و روح پاک و خالص است...پایان...

انشا پرواز بدون بال

انشا شماره ی 8 در مورد پرواز بدون بال: 

نمی دانم که از پروازچه می دانی، ولی امید وارم انچه که در ادامه می خوانی انچه باشد که خواهی دانست.
پرنده ای را دیدم که اوج گرفته بود،اما دیگر بالش شکسته است، با این حال بازهم سعی می کند اوج بگیرد و به مقصدش برسد.هواپیمایی را دیدم که سوخت نداشت اما مسافرانش را به مقصد رسانده بود، وهر لحظه منتظر مقصد بعدی بود تا دوباره شانس خود را در آسمان امتحان کند.
اماروزی پروازی را دیدم که اوج نداشت.این پرواز ما انسان های عادی در زندگی مان است .پروازی که نه اوج دارد و نه مقصد. اصلاً آیا تا به حال پرواز کرده ایم؟! ازکجاشروع کرده ایم وحال کجاایستاده ایم؟ تا به حال فکر کرده ایم که چگونه زیبا پرواز کنیم و اوج بگیریم؟
می خواهی بدانی که زندگی خوب چیست ؟اگر جوابش بله است، بشین و بیاندیش که پرواز انسانی که درآن اوج می گیردو برای رسیدن به مقصد تلاش می کند،هر چند که پروازش به شکست منجر شود، چقدر زیبا تر است از پروازهای پرنده ای که همه پرواز هایش به موفقیت منجر شده است.

علی چهارشنبه 26 آبان 1395 زمان : 20:4 نظرات ()

 

گستره و عمق

موضوعي را انتخاب كنيد و با بهره گيري از اطلاعات و دانش خود به آن,گستره و عمق ببخشید.
در این مطلب از سایت برای شما انشای گستره و عمق صفحه 93 مهارت های نوشتاری نهم را آماده کرده ایم
نام انشا: آفرینش انسان همراه با گستره و عمق
صفحه: 93 مهارت های نوشتاری نهم

فلسفه آفرینش انسان، در فلسفه عمومي خلقت همه موجودات تعريف شده است. این دو ماهيتي جداي از هم ندارند. بايد ديد كه هدف خداوند از آفرينش همه موجودات چيست تا آن گاه فلسفه آفرينش انسان و هدف اصلي آن براي ما روشن گردد.
تصور ما از انجام کارها، معمولا به دست آوردن سود یا رفع یک نیاز است؛ زیرا ما انسان ها موجوداتی محدود و ناقص هستیم و همواره اعمال ما به یکی از این دو امر برمی گردد؛ اما خداوند، هیچ نقصی ندارد تا با افعالش، قصد رفع آن را داشته باشد. خدا فاقد هیچ کمالی نیست تا به کمال رسیدن برای او متصور باشد؛ بلکه خدایی او اقتضای آفرینش دارد؛ زیرا «آفریدن» به معنای ایجاد کردن است. هر وجودی، خیر است و لازمه فیاض (بخشنده) بودن خداوند، عطا کردن او است. خداوند در قرآن می فرماید:
«و ما کان عطاء ربک محظورا؛ عطای پروردگارت منع نشده است».
هر چیزی که اقتضای وجود و هستی داشته یا امکان وجود داشتن آن باشد، فیض وجود از خدا دریافت می کند. خداوند بخل در وجود و هستی دادن ندارد تا موجودی که امکان وجود آن است، وجود را دریافت نکند.
جهان هستی با تمام نظم و زیبایی هایش نمادی از لطف، مهربانی، علم، قدرت و حکمت خداست؛ به طوری که بدون آفرینش، صفات جمال و جلال خدا مخفی و پنهان می ماند.
هر «بود»ی، «نمود»ی دارد. نمی شود خدا فیاض باشد، اما فیضی نداشته باشد. همان گونه که نمی تواند نور باشد. اما روشنایی نداشته باشد و رحمت باشد، اما بخشش نداشته باشد. بنابراین، از همین جا می توان نتیجه گرفت که خلقت جهان و از جمله انسان، نتیجه صفات خداوند است.
خداوند فیض و بخشش دارد و لازمه آن این است که هر چه امکان وجود دارد، فیض و هستی خداوند را دریافت کند. چون قابلیت وجود برای جهان هستی بود، خداوند آن را آفرید. بنابراین، جهان هستی نشان دهنده و نتیجه صفات خداوند است . از این رو، خلقت جهان هستی با تمامی نظم و زیباییش، جلوه گر جلال و جمال خداست.
خداوند از آن جا که "علم" و "قدرت" و "فضل" و "جود" بی نهایت دارد، جهان و انسان را آفریده است. لازمه این صفات آن است که اولا، جهان را بیافریند. ثانیا، خلقت او بهترین و کامل‏ترین آفرینش باشد. در مجموعه هستی اگر وجود مخلوقی، زیبایی و کمال آفرینش مجموعه عالم را افزایش دهد، لازم است خدا آن موجود را خلق کند؛ زیرا عدم خلقت آن موجود، ناشی از عدم اطلاع و آگاهی از زیبایی آن است، یا در اثر ضعف و ناتوانی از خلقت آن است.
چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بی نهایت، باز آن زیبایی را خلق نکند، ناشی از عدم "فضل" و "جود" و بخشندگی است و خدا از بخل، منزه است. "جود" و رحمت و بخشندگی او بی نهایت است. پس جهانی که خدا خلق می کند، باید کامل‏ترین صورت ممکن را داشته باشد. هر چه امکان تحقق دارد، از طرف خداوند فیض وجود دریافت می کند. هدف نهایی تک تک موجودات و مجموعه عالم هستی، اعم از دنیا و آخرت، همین است.

در حقیقت، غایت و هدف افعال الهی همان خود اوست . خداوند چون خداست، می‌آفریند. آفرینش، لازمه خدایی اوست؛ زیرا وجود بهتر و ارزشمند تر از عدم است. خداوند این فیض را از عام دریغ نمی نماید؛ در عین حال، آفرینش خداوند هم بر اساس صفات حکمت و علم او در نهایت اتقان و استحکام و هدف مندی است . همچنین مسیری معین برای موجودات آن تعبیه شده است . سرانجامی دقیق و محاسبه ای کامل در برابر رفتارها و کنش های اختیاری موجودات مختار، در نظر گرفته شده است.
بر این اساس، آخرت و معاد هم در همین جهت، ضرورت وجود می یابد؛ چون به شکوه بیش از پیش این مجموعه و عادلانه بودن ساختار عالم کمک می کند. این امر همخوان با روح جاودانگی طلب انسان است و بستر رسیدن به کمالات وجودی انسان را که برترین مخلوق خداوند است، مهیا می سازد.

 

علی چهارشنبه 26 آبان 1395 زمان : 20:0 نظرات ()

انشای طنز در مورد موبایل

موضوع انشا:

انشای طنز در مورد تلفن همراه

متن انشا:

من قبلا یک تلفن همراه ساده داشتم

آن گوشی موبایل خیلی محکم بود و حتی اگر آن را در دیوار میزدم خراب نمیشد اما حالا یک گوشی پیشرفته دارم

من روی تلفن همراهم بازی های زیادی دارم یکی از آن بازی ها کلش آف کلنز است

من و بچه های مدرسه در یک کلن عضو هستیم و هر روز 7-8 ساعت در حال وار زدن و اتک هستیم

پدر و مادر من هم تلفن همراه دارند و اکثر مواقع روز با آن سرگرم هستند 

مادرم بیشتر روز در واتس آپ است و معمولا غذا هایش میسوزد

پدرم هم مثل من کلش آف کلنز بازی میکند ولی لول من از او بالاتر است

در عید هم وقتی اقواممان به خانه مان می آیند هر کس سرش به گوشی موبایل اش گرم است و کمتر با هم صحبت میکنند

انشای طنز در مورد تلفن همراه

انشای طنز در باره تلفن همراه

برای مشاهده ی انشای 20 تلفن همراه روی لینک زیر کلیک کنید:

 

انشا طنز و غیر طنز تلفن همراه

 

علی سه شنبه 27 بهمن 1394 زمان : 10:55 نظرات ()

انشا طنز در مورد ایستادن در صف

موضوع انشا:

--------------------------------------------------------------

برای دیدن سه انشا درباره ایستادن توی صف روی لینک زیر کلیک کنید:

 

 

 

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز ساکت

 

--------------------------------------------------------------

 

 

ایستادن توی صف کتاب کلاس نهم

متن انشای طنز ایستادن در صف:

یک روز من به نانوایی محله مان رفتم تا تعدادی نان بخرم

صف نانوایی خیلی شلوغ بود و خیلی آرام حرکت میکرد  من نفر 12-13 ام بودم

سپس چند جوان آمدند و اصلا نظم صف را رعایت نمیکردند

یک از آن ها حواس مرا به سمتی دیگر پرت کرد و در یک حرکت سریع بقیه در صف از من جلو زدند  من خیلی عصبانی شدم اما چون کوچک بودم زورم به آن ها نمیرسد به همین دلیل چیزی نگفتم

خلاصه من نیم ساعت در صف ایستادم وقتی نوبت به جلویی من رسید نانوا گفت که نان تمام شده و من خیلی عصبانی شدم

اما آن جوان ها تعدادی از نان ها را به من دادم و از من معذرت خواهی کردند

من هم خوشحال و خندان به سمت خانه حرکت کردم و خاطره ی آن روز و ایستادن توی صف را هنوز به یاد دارم

از آن روز به بعد نمیگذارم کسی به من زور بگوید و در صف از من جلو بزند

----------------------

شما هم میتوانید انشا های طنز خود با موضوع ایستادن در صف پایه نهم را از قسمن نظرات برای ما ارسال کنید تا در سایت قرار گیرد.

علی دوشنبه 26 بهمن 1394 زمان : 23:26 نظرات ()

انشا درباره ی عینک

در این مطلب از سایت برای شما انشای زیبایی در مورد عینک آماده کردیم

موضوع انشا: عینک

متن انشاء عینک :

یک روز پدر و مادرم مرا به چشم پزشکی بردند و دکتر پس از معاینه چشمانم برای من عینک نوشت

 

 

ما باهم به عینک فروشی رفتیم و به کمک فروشنده ی عینک و پدر و مادرم یک عینک زیبا انتخاب کردم

 

من اول از پوشیدن عینک میترسیدم زیرا دوستانم مرا مسخره میکردند و چهار چشمی صدا میزدند

بخاطر همین عینک نمیزدم 

 

اما یک روز بصورت اتفاقی عینکم را به چشمانم زدم

من در روز های عادی با این که روی میز اول مینشستم تخته را به سختی میدیدم  اما در آن روز همه چیز برای من واضح بود و درس را به صورت کامل متوجه شدم

 

از آن روز تصمیم گرفتم همیشه عینکم را به همراه خودم داشته باشم و بعد از مدتی برای دوستانم عادی شد

 

 

عینک ها انواع مختلفی دارند مانند عینک های آفتابی - طبی و..... من عینک طبی و آفتابی دارم و گاهی که هوا آفتابی باشد ازعینک آفتابی ام استفاده میکنم

 

چشمان من دوربین هستند و با کمک عینکم میتوانم از نزدیک هم خوب ببینم

 

منبع انشا در مورد عینک: سایت آموزشی G36.IR

هرگونه کپی برداری سایت ها و وبلاگ ها از لحاظ قانونی غیر مجاز میباشد

 

علی یکشنبه 25 بهمن 1394 زمان : 17:13 نظرات ()

 

 

انشا درباره خانه کلاس هفتم

برای شما کاربران انشای زیبایی درباره ی  خانه آماده کرده ایم

انشا خانه ی پایه هفتم

من و پدر مادر و خواهر و برادرم در یک خانه ی زیبا زندگی میکنیم

خانه ی ما یک حیاط بزرگ و یک باغچه ی زیبا پر از گل و گیاه دارد

خانه ی ما 3 اتاق خواب یک آشپز خانه ی اپن و پنجره هایی رو به آفتاب دارد

من هر روز صبح به پشت بام خانه میروم و طلوع خورشید را تماشا میکنم

 

 

من خیلی خوشحالم که ما در یک خانه ی آپارتمانی زندگی نمیکنیم

 

زندگی در خانه های آپارتمانی بسیار سخت است هم فضای آن ها کم است هم حیاط ندارد

 

من در خانه ی مان یک اتاق خواب مخصوص به خودم دارم که دیوار هایش به رنگ آبی و تعداد زیادی عروسک از سقف آن آویزان است

 

همسایه های ما بسیار مهربان هستند و بچه های همسایه بیشتر روز ها برای بازی به خانه ی ما می آید و با ان ها در حیاط بزرگ خانه مان فوتبال بازی میکنیم

 

و......

ادامشو شما بنویسید همچنین انشا های خودتون در هر مورد رو برای ما بفرستید تا در سایت منتشر کنیم.

کلیه حقوق انشا خانه متعلق به وبسایت G36.IR  میباشد و هر گونه کپی برداری از این انشا در وبلاگ ها و وبسایت ها به صورت قانونی پیگیری میشود

 

 

علی جمعه 23 بهمن 1394 زمان : 22:19 نظرات ()

انشای آزاد صفحه ۳۱

انشا آزاد با رعایت مترادف، متضاد، شبکه ی معنایی،گسترش واژه و تنوع افعال از کتاب مهارت های نوشتاری کلاس نهم

انشا صفحه 31 مهارت های نوشتاری نهم

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 22:43 نظرات ()

سلام اگر کسی انشا صفحه ی 67 کتاب مهارت کلاس نهم رو داره از قسمت نظرات برای ما بفرسته توی سایت قرارش بدیم

شبی برفی بود. دانه های بلورین برف، هم چون مسافرانی در باد سفر نه چندان طولانی خویش را از مبدا ابر های تیره و تاریک به زمین طی میکردند. کمی بعد زمین رخت سپید بر تن کرده و سپید پوش شد.

     دانه های برف نیز از این که زمین برای آن ها مانند مادری مهربان آغوش گسترانده بود خوش حال شدند.بچه ها هم برای شنیدن خبر تعطیلی بی تابی میکردند ، ولی خود را از بازی با برف محروم نمی دانستند. آان شب تاریک با بارش برف تبدیل به منظره ای زیبا از دانه های سفید و خجالتی برف شده بود.

     در آن شب ماه که چراغ راه شب و در شب بسیار زیبا، درخشان و سفید است از زییبایی و درخشش  دانه های بلورین بزف جذابیت و زیبایی دوچندان یافته بود  و ابر ها هم مانند پدرانی دل سوز و مهربان خود را برای مقابله  با خورشید صبح روز بعد آماده میکردند تا فرزندانشان در آسایش بمانند،ولی امان از دست این باد، همان بادی که ابر ها را به این طرف آورده بود، رابطه ی پدر و  فرزند را خراب می کرد ، خوب دیگر، باد آورده را باد می برد.

     آن شب دیگر شب نبود ، بیشتر بچه ها مانند پرندگانی که تازه طعم لذت بخش آزادی را چشیده اند  در ان شب برفی در حال جنبش و تکاپو بودند. پدران و مادران هم برای خرسندکردن دل فرزندانشان به تماشای خبر های شبانه ی تلویزیون نشسته بودند، تا با شنیدن خبر تعطیلی از آن شب برفی لذت بیشتری ببرند، گویی خود کودکند،آری آنان همان بچه های دیروزند .

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 22:34 نظرات ()

تفاوت بیدار شدن از خواب در صبح روستا و شهر

موضوع انشا درباره ی:

تفاوت بیدار شدن از خواب در صبح شهر و روستا

 

متن انشا: 

بیدار شدن از خواب در شهر و روستا بسیار با هم متفاوت است

من معمولا در شهر با صدای ماشین ها و بوق و داد و بیداد از خواب بیدار میشوم

اما در روستا با صدای خروس و آواز پرندگان از خواب بیدار میشوم

 

در شهر شلوغ انسان پس از بیدار شدن سر درد میگیرد اما در روستا آرامش خاصی دارد

 

من بعد از بیدار شدن از خواب در روستا صبحانه تهیه شده از شیر تازه ی گاو و محصولات سالم و محلی مصرف میکنم و سالم می مانم اما در شهر مواد صبحانه کارخانه ای و بی خاصیت هستند

 --------------------------------------------------------

انشا شماره 2:

ما در شهر زندگی میکنیم و گاهی در عید نوروز برای دیدن پدر بزرگ و مادربزرگمان به روستا میرویم و چند روزی آنجا میمانیم

پدر بزرگم در روستا تعداد زیادی گوسفند و اسب و مرغ و خروس دارد

وقتی صبح در روستا از خواب بیدار میشوم اول یک صبحانه محلی میخورم سپس با کمک پدر بزرگم به حیوانات غذا میدهم و شیر گاو و گوسفندان را میدوشم

بعد از آن سوار اسب پدر بزرگ میشوم و ساعت های زیادی سواری میکنم

من اول اسب سواری بلد نبودم و جند بار زمین خوردم ولی حالا حتی تنهایی میتوانم به گردش بروم

ولی در شهر همیشه دیر از خواب بیدار میشدم و همیشه کسل بودم

گاهی آرزو میکنم کاش من هم در روستا زندگی میکردم

 

 

 

 

 

منبع: سایت www.g36.ir هرگونه کپی برداری از نظر قانونی غیر مجاز میباشد

شما هم انشا های خود درباره تفاوت بیدار شدن از خواب در شهر و روستا از قسمت نظرات برای ما ارسال کنید

 

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 22:25 نظرات ()

حس و حال خود از حمل یک قالب یخ بدون دستکش

موضوع انشا:

حس و حال خود از حمل یک قالب یخ بدون دستکش را توصیف کنید 

حمل یک قالب یخ بدون دستکش چه حسی دارد

متن انشا:

یک روز من و پدرم برای خرید یک قالب یخ به کارخانه ی یخ فروشی رفته بودیم

 زیرا آن روز عروسی برادرم بود و ما باید برای منبع آب یخ تهیه میکردیم

پدرم دو قالب یخ خرید و چون با موتور آماده بودیم من باید آن ها را میگرفتم و پدرم رانندگی میکرد

من یادم رفته بود دستکش بیاورم و مجبور شدم یخ ها را با دستانم بگیرم

20 دقیقه طول کشید تا ما به خانه برسیم و دستان من کاملا بی حس شده بود 

 

 

مدت زیادی آن ها را روی بخاری گذاشتم تا دردش کم شد و توانستم باز آن ها را حرکت دهم

 

 

اگر شما هم خواستید یک قالب یخ را جا به جا کنید حواستان باشد حتما از دستکش استفاده کنید

 

 

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 22:8 نظرات ()

انشا درباره ی طعم لبوی داغ در یک روز برفی

موضوع انشا:

طعم لبوی داغ در یک روز برفی

انشا یک روز برفی

یک روز من و دوستم در هوای سرد بیرون رفته بودیم ناگهان برف شروع به باریدن کرد و ماهم به یک مغازه که در آن اطراف بود پناه بردیم

از قضا لبو فروشی در کنار آن مغازه در حال فروش لبوهایش بود

من و دوستم پول هایمان را روی هم گذاشتیم و چند لبوی داغ و سرخ گرفتیم و مشغول به خوردن آن شدیم

آن روز به من خیلی خوش گذشت و هنوز هم آن را به خاطر دارم 

 

 

 همین طور خوردن لبوی داغ با آش هم خیلی میچسبد

لبو خاصیت های زیادی دارد

برای کمر درد دندان درد و کم خونی خیلی مفید است

هیچ چیز مانند خوردن لبو در یک روز سرد برفی انسان را سر حال نمی آورد

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 22:0 نظرات ()

موضوع انشاء: حس و حال خود با شنیدن صدای لالایی مادر

در این مطلب برای شما انشایی درباره ی صدای لالایی مادر برای شما آماده کرده ایم

متن انشا:

انشا درباره حس و حال خود با شنیدن صدای لالایی مادر

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 15:52 نظرات ()

انشاء ربات پیشخدمت

یک انشا درباره ربات پیشخدمت به صورت طنز و غیر طنز بنویسید:

روبات ها به مرور زمان پیشرفته تر میشوند حتی برخی از آن ها به عنوان روبات های پیشخدمت مورد استفاده قرار میگیرند

هم اکنون بسیاری از شرکت ها در حال طراحی و توسعه ربات های پیشخدمت هستند

 

آیا تا به حال به رستورانی رفته اید که مستخدم آن یک ربات باشد؟ در ایران که من چنین رستورانی را سراغ ندارم شما چطور ؟ رستورانی در کشور چین وجود دارد که توسط ربات ها اداره می شود و مردم هم بسیار لذت می برند که در این رستوران غذا بخورند و همچنین با ربات ها نیز گپی بزنند اما این گپ به صورت حرف زدن نیست بلکه به این صورت است که رباتی در ابتدای کار که مردم به رستوران وارد می شوند به آن ها خوش آمد می گوید و همچنین در تمام مدتی که در رستوران هستند از آن ها پذیرایی می کند. روند کاری این رستوران بدین صورت است که یکی از این ربات ها همیشه مقابل درب ورودی قرار دارد و زمانی که مشتری وارد رستوران می شود او را به میز خالی راهنمایی می کند. این ربات ها  طراحی شده اند تا در مسیری مشخص حرکت کنند.  همچنین وقتی در سر میزی قرار می گیرند و افرادی را تشخیص می دهند اجازه نمی دهند فرد دیگری در آن محل قرار گیرد .

 

در این رستوران که مدت زیادی از باز گشایی آن نمی گذرد اما بسیار معروف شده است و حتی می توان گفت که به یک رستوران بین المللی تبدیل شده است، فقط یک ربات مشغول به آشپزی می باشد؛ به این ترتیب که دستور یک سری از غذاهای چینی را که مردم به آن بسیار علاقه دارند به آن ربات داده اند و او این غذا ها را آماده می کند

 

یک انشا دیگر در همین موضوع در لینک زیر:

 

انشای طنز و غیر طنز ربات پيشخدمت صفحه 55

 

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 15:34 نظرات ()

در این مطلب انشای طنز درباره ی ایستادن در صف که در کتاپ کلاس نهم گفته شده را برای شما آماده کرده ایم

--------------------------------------------------------------

برای دیدن سه انشا درباره ایستادن توی صف روی لینک زیر کلیک کنید:

 

 

 

انشا ایستادن توی صف به صورت طنز و غیر طنز

 

--------------------------------------------------------------

 انشا طنز درباره ایستادن در صف

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"

بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...

و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".

"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.

پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.

پیرزن بغضش گرفته بود.

پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

1. اگر چند نفر هستید، با گروه به طور کامل در صف قرار گیرید. نباید یک نفر برای کل گروه در صف جا بگیرد. فکر کنید چقدر آزاردهنده خواهد بود اگر پشت سر یک نفر در صف ایستاده باشید و وقتی نزدیک است که نوبتتان شود، یکدفعه گروهی به او ملحق شوند و انتظار شما را طولانی‌تر کنند. این مسئله مخصوصاً در صف‌های اسباب‌بازی‌ها در شهربازی بسیار اتفاق می‌افتد.

 

2. بچه‌هایتان را کنترل کنید. وقتی با افراد دیگر در صف وارد گفتگو می‌شوید، فرزندانتان را فراموش نکنید که به دست و پای بقیه افراد در صف بپیچند و برای خودشان و دیگران ایجاد مشکل کنند.

 

3. صبور باشید. همه افراد در صف یک وضعیت را دارند. خیلی وقت‌ها بعضی افراد سعی می‌کنند خودشان را جلو بیندازند اما این کار از فرهنگ به دور است زیرا سایر افراد هم به همان میزان منتظر مانده‌اند. همچنین اگر صف بسیار طولانی است، وقتی نوبتتان شد کارتان را سریع‌تر انجام دهید که به بقیه کسانی که پشت سرتان بوده‌اند زیاد منتظر نمانند.

 

4. قبل از اینکه وارد صف شوید (اگر صفی طولانی است)، حتماً قبلاً به توالت بروید که بعد برای انجام این کار بقیه افراد را برای لحظه‌ای صف را ترک کردن اذیت نکنید. شاید به نظرتان مسخره بیاید اما خیلی وقت‌ها اتفاق می‌افتد. اگر صف را ترک کنید، نمی‌توانید انتظار داشته باشید که وقتی دو دقیقه بعد برگشتید جایتان محفوظ مانده باشد.

 

5. به حریم شخصی دیگران احترام بگذارید. لازم نیست حتماً در صف به نفر جلویی یا پشتی خودتان بچسبید. اینکار موجب آزار دیگران خواهد شد. همچنین اگر سیگار می‌کشید، وقتی در صف هستید اصلاً وقتش نیست. آن را برای وقتی نگه دارید که از صف بیرون آمدید.

 

6. مطمئناً یکی از بدترین کارها در مورد صف ایستادن این است که بخواهید نوبتتان را جلو انداخته، یک دفعه خودتان را به جلو صف برسانید و صف را به هم بریزید. به هیچ عنوان اینکار را نکنید.

 

7. در صف هیچ گاه ادب و نزاکت را فراموش نکرده و همیشه احترام دیگران را نگاه دارید. هل دادن دیگران یکی از مصادیق بارز بی نزاکتی است.

 

8. هیچگاه به هنگام تشکیل صف بخاطر اینکه جزء نفرات اول باشید، به یکباره هجوم نیاورید و با آرامش اقدام به تشکیل صف کنید.

 

9. در باجه صندوق مربوط به فروشگاه ها که نوشته شده “مخصوص اقلام کمتر از 5 عدد” عدد مربوطه را رعایت کنید.

 

بااینکه برای کارهای بسیار زیادی مجبور هستید روزانه در صف بایستید، اما ما ایرانی‌ها به ندرت سعی در اجرای قوانین بالا می‌کنیم. با اجرای این اصول و قوانین، سعی کنیم به حقوق دیگران احترام بگذاریم.

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 15:11 نظرات ()

در این مطلب انشای طنزی در مورد موبایل برای شما آماده کرده ایم

موضوع انشا : تلفن همراه (موبایل) (mobile)

انشا طنز تلفن همراه کلاس نهم

متن انشا:

بابا آمد. بابا تند نيامد. بابا شيلين هم نيامد. بابا تلخ آمد. بابا با گوشي موبايل آمد. بابا گوشي موبايلش لا لوي قبلش مي گذالد.بابا قبل از ولود به منزل تمام پيامک هايش لا تيليت مي کند. بابا گوشي اش توي حال آنتن نمي دهد. بابا هميشه مي لود لوي بالکن با يکي، دو ساعت حلف مي زند. بابا پشت فلمان ماشينش هم با موبايلش آمد. ببشخيد…مي لود. بابا تا حالا ده بال جليمه شده است.

موبايل بابايم خيلي ميگا پيسکيلي است.اما از من عسک نمي گيلد. فکل مي کند من کوچولو مي باشم و نمي فهمم و ديدگاه لوانشناسانه ندالم.

بابا موبايلش لا از من بيشتل دوست دالد. ليست دوست هاي بابا همه خان مي باشند. خان لاله،خان شهناز،خان شيلين و خيلي خان ديگل. حلف «ميم» صفحه کيليت مبايل بابا لا من خلاب کلدم!

بابا زندگي اش بي موبايل هلگز!

بابا دوتا سيم کالت دالد. وقتي به بابا مي گويم :«بلاي منم بخل»، گوش نمي دهد. بابا،باباي حلف گوش کني نيست.هل وقت مامان از بابا تلفني پول بخواهد،به ناگاه موبايل بابا خط نمي دهد يا خاموش مي گلدد.

وقتي بلاي اولين بال به مادلبزلگم گفتم:«بابا موبايل گلفته است» ،مادلبزلگ گفت:«خدا لا شُکل پسلم وبا نگلفته است.» بابا خيلي مي آيد. يا خيلي نمي آيد. بابا پشت گوشي اش يک جول ديگل حلف مي زند. بابا بلند بلند حلف مي زند. بابا حلفه اي شده است. گاهي مي شود که با يک دستش با تلفن منزل حلف مي زند و دست ديگلش لا دل سولاخ گوشش نموده است و گوشي موبايلش لا زيل چانه اش گلفته و غش غش مي خندد.

آهنگ موبايل بابايم متفاوت مي باشد. بلاي خان شهناز: «کفتل کاکل به سل هاي هاي»،بلاي خان شيلين:«ازون بالا کفتل مي آيه» و بلاي خان لاله:«يه کالد سلاخ به دلم، آخ به دلم ،واخ به دلم » مي باشد. اما آهنگ مادلبزلگ که به موبايل بابا زنگ مي زند،از همه قشنگتل مي باشد: «پيلهن صولتي دل منو بلدي». مامان از اين آهنگ هاي خان ها بي اطلاع مي باشد. بابا خيلي زلنگ است؛اما من او لا به زودي مولد لو قلال خواهم داد تا ديگل فکل نکند بچه اش نمي فهمد. فلهنگستان زبان فالسي مي گويد: «نگوييم موبايل،بگوييم تلفن هملاه». لذا بابا با هملاه آمد. مامان گفت:«دستم دلد نکند،هملاه ديگل کيه؟…»…. و از اين حلفا!

 

-----------------------

ما بچه های دهمان هر وقت که پسر خاله ی اصغری به دهمان می اید، کلی خوشحال می شویم و دورش حلقه می زنیم تا از آن آهنگ های قشنگ که در گوشی همرامش دارد برای ما بگذارد و تفریح سالم را برایمان ایجاد کند. هر چند اصغری گاهی اوقات با شنیدن این آهنگ های مجاز جو گیر می شود و با حرکات ناموزون، تفریح ما را ناسالم می کند. ولی در کل باید بگویم ما تلفن همراه را خیلی دوست داریم و حاضریم همه ی دارایی مان را که تنها خروس تاج قشنگ است، بدهیم و تلفن همراه بخریم. اتفاقاً پسر خاله ی اصغری می گفت ناراحت نباشید. چون خیلی زود قیمت تلفن همراه به قیمت یک خروس می رسد و تو می توانی تلفن همراه دار شوی. از شما چه پنهان اصغری از وقتی که این قضیه را شنید، روزی بیست دور زمین مش صفر را بیل می زند تا یک روز بتواند تلفن همراه بخرد. اصغری می گوید تلفن همراه این قدر خوب است که هر جا که بروی، هر چند نمی توانی 2 کلمه حرف بزنی، اما به راحتی می توانی با آن آهنگ های مجاز گوش کنی و حتی بلوتوث بازی کنی. وقتی به اصغری گفتم بلوتوث چیست، گفت چیز بدی نیست. آهنگ ضبط کردن باکلاس است. که من هم فهمیدم اصغری هم نمی داند بلوتوث چیست.

 

نتیجه ی سیاسی: در حال حاضر مملکت از بابت تلفن همراه به شدت خودکفا شده. به طوری که فقط من و اصغری نداریم وگرنه همه دارند.

 

نتیجه ی اخلاقی: ما به آقاجان قول می دهیم وقتی تلفن همراه خریدیم، با آن حرف نزنیم. تا پول آن زیاد نیاید. و فقط با آن به قول اصغری بلوتوث بازی کنیم.

 

نتیجه ی کذب: در حال حاضر می توان با تلفن همراه به همه ی جهان رفت. ولی هیچ کجای جهان نمی شود دو کلمه حرف زد.

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 15:1 نظرات ()

موضوع انشا:  اینترنت

 

به صورت طنز

  انشا اینترنت - انشا اینترنت چیست - انشا درباره اینترنت - موضوع انشا اینترنت - انشا درمورد اینترنت - انشا درباره ی اینترنت - انشا با موضوع اینترنت - انشا انگلیسی درباره اینترنت - انشا در مورد اینترنت - انشا طنز در مورد اینترنت 

متن انشا:

اینترنت کاربرد های بسیار بسیار بسیار فراوانی دارد. مامان ,بابا, برادر و خواهر من از اینترنت خیلی استفاده می کنند. هر وقت برادرم پای اینترنت می نشیند همه اش مواظب است کسی به کامپیوتر نزدیک نشود و خیلی خیلی به حریم خصوصی اعتقاد دارد. هیچ وقت به من یاد نمی دهد که چه کار می کند، می گوید بزرگ می شوی یاد می گیری. 

 

خواهرم همه اش به سایت های مختلف سر می زند و موقعی که پشت کامپیوتر می نشیند که تحقیقات دانشگاهی اش را انجام دهد یه حرف هایی می زند که نمی شود در انشا نوشت اما همه اش به سرعت اینترنت مربوط می شود. 

 

ما اینترنت پرسرعت داریم ولی هر وقت می خواهم به سایت باشگاه مورد علاقه ام سربزنم باید مدتها صبر کنم، آخر پشت سر هم پیغام خطا می دهد برادرم می گوید مربوط به سرعت است و با چراغ نفتی کار می کند. 

 

من نمی دانم حالا که برق آمده چرا کاری نمی کنند اینترنت هم برقی شود. 

 

خواهرم می گوید کابل با کشتی قطع شده و دارند تعمیر می کنند. کاش این کشتی ها می فهمیدند ما کار داریم قبض آب،برق، گاز تلفن و … باید اینترنتی پرداخت شود. دانشگاه ها اینترنتی ثبت نام می کنند و تازگی هر کاری می خواهی بکنی می گن از طریق سایتمان اقدام کنید، اما نمی شود. 

 

پدرم می گوید همه تقصیر ها به گردن اینترنت ملی است و اگر راه بیفتد فاتحه اینترنت خوانده است. من نمی دانم اینترنت ملی یعنی چه اما می دانم مردن چیز بدی است خدا کند اینترنت نمیرد وگرنه من دیگرنمی توانم بازی کنم و عکس ببینم. 

 

علی دوشنبه 19 بهمن 1394 زمان : 14:55 نظرات ()

انشا درباره ی ساعت برای شما آماده کرده ایم:

در کلاس ما در مدرسه­­­­ ی راهنمایی جابر­بن حیان یک ساعت بالای دیوار نشسته است ، او نظاره گر ماست گاهی که در کلاس نشسته­ ام احساس می کنم به ما خیره شده است ما از درس خسته ایم ولی او به ما دهن کجی می کند که من بالاتر از همه شما نشسته­ ام اما به قول شاعر:

 

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

 

روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

 

ساعت تند و تند در زنگ انشا می­گذرد ولی در زنگ درس های دشوار ساعت پایش را روی ترمز می گذارد و آرام آرام حرکت می کند انگار محیط اطرافش را نگاه می کند و موزیک گوش می دهد و حرکت می کند تا از زمان لذّت ببرد ولی از بچه ها چه  حرصی در می آورد.

 

نوری که از پنجره به اتاق می تابد پرتو نارنجی رنگ ساعت خوشحال می شود ، این را  از نگاه او می توان فهمید چون بچه­ هابا سر و صدا و کوبیدن پای خود به زمین و کیف­هایشان به میز کلاس را پر از هیاهو و اشتیاق می­کنند که تنهایی ساعت پس از شب تاریک به پایان می رسد. او می خواهد بگوید من هم هستم ولی هرچه داد می زند صدای او را کسی نمی شنود ، چنگ صدای او مانند جنگ شمشیر های رزم آوران قدیم انعکاس پیدا کرده و به خودش برمی­گردد و ناراحت و افسرده بقیه روز را فقط مشغول بازی با عقربه هایش می­شود. بگذریم... ولی آنقدر ها هم ساعت بدی نیست وقتی عقربه هایش آرام آرام به زنگ تفریح نزدیک می­شود . ساعت هم اِنگار مثل خورشید پرتو نورانیش را به روی صورت بچه­ها نقش­ می زند. نقش نقشه ساعت" نقش و لبخند دلنشین بچه­ ها و نقاشی نیمه کاره زنگ هنر و نقوش زیبای عقربه های ساعت و قشنگی چهره بچه­ ها و صدای خوش زنگ مرا از خواب نقشه ساعت و انشای خودم بیدار می کند ، به راستی من عاشق زنگ ادبیاتم ، انشای ادبیات و شعر های آن.

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 19:26 نظرات ()

ثروت از علم بهتر است 

شاید با مدرک به زحمت بتونی پول دربیاری ولی با پول میتونی هر مدرکی رو بخای بگیری و حتی مدرک فروشی باز کنی!

 

 علم بهتر است یا ثروت؟ - علم بهتر است یا ثروت؟ انشای طنز - علم بهتر است يا ثروت - علم بهتر است یا ثروت انشا - علم بهتر است یا ثروت از دیدگاه امام علی - علم بهتر است یا ثروت به زبان انگلیسی - علم بهتر است یا ثروت چرا - علم بهتر است یا ثروت حضرت علی - علم بهتر است یا ثروت طنز - علم بهتر است یا ثروت از دیدگاه نهج البلاغه - علم بهتر است یا ثروت از دیدگاه حضرت علی - علم بهتر است یا ثروت+انشاء - علم بهتر است یا ثروت از نظر امام علی - علم بهتر است یا ثروت از دیدگاه امام علی (ع) - علم بهتر است یا ثروت از حضرت علی - آیا علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است یا ثروت به انگلیسی - ضرب المثل علم بهتر است یا ثروت به انگلیسی - انشا با موضوع علم بهتر است یا ثروت - پاسخ حضرت علی به علم بهتر است یا ثروت - به نظر شما علم بهتر است یا ثروت - انشایی با موضوع علم بهتر است یا ثروت - پاسخ امام علی به علم بهتر است یا ثروت - انشا در باره ی علم بهتر است یا ثروت - پاسخ حضرت علی به سوال علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است یا ثروت گوشه پرت نیمکت - پاسخ امام علی علم بهتر است یا ثروت - پاسخ امام علی به سوال علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است یا ثروت توضیح دهید - تحقیق علم بهتر است یا ثروت - تحقیق در مورد علم بهتر است یا ثروت - تحقیق درباره علم بهتر است یا ثروت - تحقیق درباره ی علم بهتر است یا ثروت - جملات علم بهتر است یا ثروت - جملاتی در مورد علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است يا ثروت چرا ؟ - علم بهتر است يا ثروت حضرت علي - حدیث علم بهتر است یا ثروت - خلاصه علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است یا ثروت در نهج البلاغه - انشا درباره علم بهتر است یا ثروت - انشا در مورد علم بهتر است یا ثروت - انشايي درباره علم بهتر است يا ثروت - شعر درباره علم بهتر است یا ثروت - انشا درباره ی علم بهتر است یا ثروت - شيخ را گفتند علم بهتر است يا ثروت ؟ - شیخ را گفتند علم بهتر است یا ثروت - شاهکار پاسخ امیرالمومنین به سوال علم بهتر است یا ثروت - شعر علم بهتر است یا ثروت - شعر طنز علم بهتر است یا ثروت - شعری در مورد علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است یا ثروت علی - عکس علم بهتر است یا ثروت - کتاب علم بهتر است یا ثروت - کاریکاتور علم بهتر است یا ثروت - داستان کوتاه علم بهتر است یا ثروت - علم بهتر است يا ثروت مقاله - مقاله علم بهتر است یا ثروت - موضوع انشا علم بهتر است یا ثروت - انشایی در مورد علم بهتر است یا ثروت - مقاله در مورد علم بهتر است یا ثروت - انشا در مورد علم بهتر است يا ثروت - مقاله درباره ی علم بهتر است یا ثروت - انشایی درباره ی علم بهتر است یا ثروت - یا علی علم بهتر است یا ثروت  


 

 

شاگرد اول:

 

معلوم است که علم بهتر از ثروت است. چون ثروت زود تمام می شود، ولی علم تمام نمی شود. با علم انسان برای خودش کاره ای می شود و پدر و مادرش خوشحال می شوند.

 

 

شاگرد تنبل:

 

اگر آدم پول نداشته باشد، علم به هیچ دردی نمی خورد. اما آدم بی سواد، اگر پولدار باشد، موفق می شود و با پولش هر کاری که دلش بخواهد، می کند و برای خودش کسی می شود.

 

 

مبصر کلاس:

 

آدم موفق باید هم علم داشته باشد هم ثروت. بلاخره یکی از اینها به دردش می خورد و او را مشهور میکند، تا همه به او احترام بگذارند.

 

 

خود شیرین کلاس:

 

علم یا ثروت؟....... من نمی دانم.... اصلا هر چه معلم عزیزمان بگوید همان بهتر است.

 

نیمکت آخری کلاس:

 

نه علم نه ثروت! هیچ کدام به درد نمی خورند. قدرت! فقط قدرت خوب است.

 

 

نیمکت اولی کلاس:

 

شک نیست که ثروت بهتر از علم است. ثروت حتی از زور و قدرت هم بهتر است. چون دیگر لازم نیست، آدم خودش را به زحمت بیاندازد. آدم پولدار حتی اگه قد کوتاه هم باشد، چند تا قلدر را استخدام می کند، تا همیشه مواظبش باشند و دست هیچ کس به او نرسد.

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 19:16 نظرات ()
علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 19:11 نظرات ()

موضوع انشا:

خوشبختی درچیست؟

انشا خوشبختی - انشا درباره خوشبختی - موضوع انشا خوشبختی - انشا درباره ی خوشبختی - انشا در مورد خوشبختی - موضوع انشا خوشبختی چیست - انشا راز خوشبختی - انشا با موضوع خوشبختی - انشا درباره ی خوشبختی چیست - انشا راه رسیدن به خوشبختی - انشا راه رسیدن به خوشبختی چیست؟ - انشا درمورد خوشبختی - انشا در مورد راه خوشبختی - انشا درباره ی راه خوشبختی


 

 

 

ه نظر من خوشبختی در خوش بودن و در آرامش زندگی کردن است و همه ی افراد دنیا خوشبخت هستند وباید مانند یک گنجشک که تازه به دنیا آمده است آموزش ببیند ودر آسمان خوشی و خوشبختی اوج گیرند واوج...

 

بعضی از مردم می گویند خوشبختی در پول است من نمی گویم که اینطور نیست ولی پول یکی از عوامل جزئی در رسیدن به خوشبختی و بهار زندگی وخوشی که منظوردویدن در باغ بهار،پریدن بر جوی تابستان،پا نهادن بر برگ های خزان و هم نشین شدن با برف سفید وشفاف زندگی وآدم برفی هایی که نامشان سرد اما دوستی و رفاقت و رفتارشان در مقایسه با بعضی آدم های نمادین که از خوشی وخوشبختی چیزی نمی دانند بسیار گرم وداغ است .غرور عامل اصلی بدبختی است. بدبختی به معنی دوری از خدا و کشیده شدن به گناه وبدی است.بدبختی چوبی است که برسر فرد ندانم کار فرود می آید وبه او می گوید:« من حاصل ندانم کاری و کارهای اشتباه خودت هستم ».فرد خوشبخت بر سبزه های بهار نشسته و پاهایش را درجویبار خوشی نهاده و دانه های زرّین برف مانند دانه های تسبیحی که از مروارید باشد، بر سر او می ریزد یکی از معصومین فرموده است:«کسی خوشبخت است که ازبد بختی  چیزی نداند».بدبختی شکستن قلب دیگران است؛ زیرا چینی شکسته را می توان بند زد اما قلب شکسته را نمی توان بند زد و اگر آن را هم با هزار زحمت بند زنی به هرآنی فرو می ریزدچون از شما رنجورشده است 

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 19:6 نظرات ()

 

  انشا نیایش با خدا - انشا نیایش - انشا در مورد نیایش - موضوع انشا نیایش - انشا درباره ی نیایش - انشا در مورد نیایش با خدا 

 

 

باراللها!...دنیا میدان مینی است که تنها معبرش،عشق توست.

 

محبوبا!...آنقدر به جانم ترکش گناه اصابت کرده که امید التیام نیست ولی از پست امداد تو ناامید نخواهم شد.

معشوقا!...سیم اتصال قطع و وصل می شود در این دنیا که هر لحظه اش نبرد با شیطان است تنهایم مگذار...

 

ربّا!...در این عملیّات سخت که نبرد بین نَفَس ونَفس است یاریما کن تا از هجوم خمپاره های نَفس در امان باشم...

 

کریما!...در این هنگام  که از هر سو تانک های شیطان به سویم روانه می شوند دستانم را نیرو ده تا آر...پی...چی غیرت را به دوش گیرم وقلب شیطان را نشانه روم.

 

پروردگارا!...غم فراغ یارانم امانم را بریده توامان ده تا پلی به وسعت آسمان بر جریان قلبمان بزنیم!

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 19:2 نظرات ()

موضوع انشا : یکی از سفرهایتان را به صورت یک سفرنامه بنویسید

سفرنامه‌نویسی یکی از سبک‌های ادبی است که در آن شخصی که به سرزمین‌های دیگر سفر کرده، دیده‌ها، شنیده‌ها، تجربیات، رخدادها و احساساتش را درباره آن سرزمین‌ها برای آگاه کردن دیگران در قالب کتابی می‌نویسد

سفری که روزهایش به خوشی زندگی می گذشت، آغاز شد.شروع این سفر از جنگلها آغاز می شد.جنگلهایی که مانند ابرهای بی ارامش از طرفی به طرف دیگر حرکت می کردند و از خوشحالی به یکدیگر می بالیدند.سفری به طرف دریایی که مانند آسمان انتهایش ناپیدا بود.ابرهایی که از خوشحالی مانند شیر غرش می کردند و باد مانند روباهی گرسنه زوزه می کشید.در این لحظه بود که باران رحمت الهی مانند مروارید های غلطان برسر ما می ریختند و به زمین روح و روانی ودوباره می دادند، اتشی زندگی بخش که با آمدنش زمین زندگی دوباره می گرفت و دریایی که از شوق باران در پوست خود نمی گنجید و شروع به رقصیدن کرده بود، بعد از لحظاتی خشم زندگی بخش آسمان فروکش کرد و کمکم ابرهای سیاه به کنار رفتند و خورشید مهربان نور گرم خود را  همچون جانی دو باره بر زمین بخشید

 

این سفر با این همه زیبایی اش به پایان رسید.کاش تمامی نداشت.

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 18:56 نظرات ()

من به هنرپیشگی علاقه ی زیادی دارم اما هر جا میروم و به هر که می گویم، می گویند استعدادش را نداری! مادرم دلش می خواهد که من دکتر شوم ولی راستش من شجاعت این کار را ندارم! پدرم میگه خب لااقل مهندس شو ولی آخه من سواد و هوش مهندسی هم ندارم! دوستایم میگن تو که هیچی نداری، لااقل سوفورچی شو، ولی من حقوق سوفورچی را دوست ندارم! من دلم حقوق های چند میلیونی می خواهد! دوستم گفت با این حال فقط یک شغل به دردت میخوره و اون هم اینکه بری دلقک سیرک شی! نه شجاعت می خواد، نه سواد، نه هوش! تازه پول زیادی هم توشه! درضمن، کلی هم مردم رو میخندونی! گفتم آخه من دلم نمی خواد مردم بخندن، دوست دارم من فقط به مردم بخندم!! هی من کار کنم، هی ملت حرص بخورن، هی من بخندم! به هر کی گفتم میگه همچین شغلی وجود نداره، ولی راستش چند شب پیش که داشتم تلویزیون میدیدم، بالاخره شغل مورد نظرم رو پیدا کردم! شغلی که نه استعداد می خواد، نه سواد، نه هوش، نه شجاعت! تازه کلی هم در آمد داره! یه عالمه هم میتونی به مردم بخندی! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم!! تیم ملی نره جام جهانی، هی مردم گریه کنن، هی من بخندم! از آسیا هی حذف بشیم، هی مردم حرص بخورن، هی من بخندم! هر قانونی خنده داری دلم خواست بگذارم، هی کارشناسا و ملت سرخ شن، هی من بخندم! مردم هی شعار بدن علیرضایی حیا کن، فدراسیون رو رها کن، من هم استعفا ندم و هر هر به ریش همشون بخندم! آره! من می خوام رئیس فدراسیون فوتبال شم و به همه عالم و آدم، مخصوصا به این عادل فردوسی پور پر رو بخندم!!

 

 

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 18:50 نظرات ()

نامه ای به خدا

 

خدایا عاشقانه نشسته ام ودوست دارم برایت بگویم...................

 

واز خودم بپرسم آیا دستی برای نوشتن ودلی برای شنیدن دارم وآیا شاید باور نکنی ولی دوست دارم برایت بنویسم آن قدر که گاهی کلمات را گم می کنم...........

 

ای کاش ای کاش همه ی دریاها همه ی کوه ها همه ی غروب ها همه ی نور ها وهمه ی عشق ها کلمه می شدند تا بتوانم از تو بنویسم ای کاش بتوانم  دریا ها را جوهر کنم ودرختان را قلم وزمین را دفتر  وتورا بگویم وازتو

 

دوستت دارم اجازه دهی  که کلمات بی مقدار من لحظه ای مقابل تو بنشینند وتو را نگاه کنند..........

 

 ولی می دانم که اگر سال ها سکوت کنم تو مرا فراموش نمی کنی واز یادم نخواهی رفت ...........

 

خدایا ای کلمات را ردیف می کنم شاید بخواهی جوابم دهی.

خدایا گاهی احساس میکنم که مرا فراموش کرده ای حس میکنم که صدایم به آسمانت نمیرسد دوست دارم فریاد بزنم اما غافل از اینکه درست در همان لحظه که من چنین احساسی دارم تو به من نزدیکتر هستی ـ تو برای من نشانه ای فرستاده ای تا به من یادآوری کنی که مرا فراموش نکرده ای اما من به جای آنکه خوشحال شوم وبیشتر از پیش شکر تو را به جای آورم غمگین شده و نقاط ناامیدی درون من بیشتر وبیشتر می شود تا آنجا که به سوی بندگانت می روم واز آن ها یاری می طلبم وپس از اینکه از آنها نیز ناامید گشتم تو خود دوباره چراغ امیدی را در دلم روشن میسازی ومن نیز به سوی تو می آیم ـ تو در تمام این لحظات شاهد اعمال من هستی وضعف مرا در ایمان می بینی

 

افسوس که ما چون تو بزرگی را هنوز نشناخته ایم...

 

ای کاش قبل از ناشکری به حکمت کار پی می بردیم ...

 

ای کاش در طوفان حوادث این نکته را از یاد نبریم که میگویند:

 

خدا گر زحکمت ببندد دری                ز رحمت گشاید در دیگری

 

به راستی که لایق پرستش و دوست داشتنی.

 

ای دهنده بی منت از تو سلامتی ـ عاقبت بخیری وعشق و محبت به خودت را برای خودم ودوستانم خواستارم.

 

از تو میخواهم صبری همچون ایوب به من عطا کنی تا بتوانم مشکلات زندگی را صبورانه پشت سر بگذارم اما ظرفیت آن را هم به من بده.

 

خدایا لحظه ای مرا به خودم وامگذار.

 

ظهور یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج)را نزدیک بگردان.

 

به ما چشمی بینا و گوشی شنوا ده تا بتوانم نعمت هایت را ببینم و سخن حق را بشنوم.

 

من ودوستانم را در سایه محبت و عطوفت خود قرار ده.

علی یکشنبه 18 بهمن 1394 زمان : 18:43 نظرات ()

 انشا درباره ی آزمون زندگی

زندگی مانند یک بازی رایانه ای ست دارای زمانی محدود،قدرتی محدود،ثروتی محدود،توانایی انجام کار های محدود و....که همگی انها با تلاش ، کوشش و آزمون های بسیار قابل ارتقاء ورسیدن به نا محدود هاهستند. ازمون هایی که قدم به قدم دشوار تر می شوند. گاهی اوقات افراد می خواهند یک شبه به همه ی این موارد دست یابند و فکر می کنند که تنها به سادگی گفتن آن است. البته بعضی افراد از راه های خلاف به این موارد دست می یابند اما تنها برای زمانی محدود وبعد از آن حتی از ان چیزی که در گذشته بوده اند هم پست تر می شوند واین چیزی جز خواست خداوند نیست. همانطور که گفتیم زندگی مانند یک بازی رایانه ای است وهمانند ان دارای رمز ورموزی است که انجام انها رسیدن به ناممکن هارا ممکن می سازد. و بهتر از آن می توان گفت که به اتمام رساندن هر چه بهتر این آزمون را برای ما ساده تر می سازد. پس با ید سعی کنیم تا علاوه بر تحمل سختی ها رمز ورموز این بازی را هم یادبگیریم.

 

آزمون زندگی امتحانی است که در زندگی سوال هایش را پاسخ می دهیم در پایان این آزمون عمر انسان نیز پایان می یابد و تصحیح کننده ی این برگه ی درخشان یا تیره که در کار خود هیچ اشتباهی ندارد مشخّص می کند که چه کسی قبول و یا رد شده است ولی یک تفاوت بزرگ در این تصحیح و تصحیح هایی که می شناسیم وجود دارد و آن این است که هیچ فرصتی برای امتحانی مجدّد وجود ندارد و تنها انسان یکبار می تواند خود را ثابت کند.امید است انسان بتواند با الگو گرفتن کسانی که در این آزمون سربلند شده اند خود را به برترین درجات الهی برساند

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:49 نظرات ()

در این روز خم ابروهای انسان ها همچون پرواز کلاغ ها در آسمان نمایان می شود و زنگار این خم هوای دل را تاریک می کند.در این ایام گرسنه ، گرسنه می خوابد و سیر از شدت سیری هنوز بیدار است.زندگی نه زیباست نه عادلانه.در موسم بی محبتی واژه ای به نام (ما) وجود ندارد وتنها کلمه ای که می توان آن را درک کرد و متوجه بود (من) است.با گفتن فقط من و نبودن بویی از محبت خورشید که سال هاست بر جهانیان با طراوت می تابد دگر شوق نمایان شدن ندارد.در این هنگام زمان همچون آسیاب آبی است که بدون آب در حال گردش است و مانند رنگ خاکستری بی معناست.

 

پس بیاییم هر چند با این زندگی کوتاه یاد خوب خود را در میان نوادگان خویش بگذاریم.با محبت و مهرورزی دل یکدیگر را شاد کنیم.با دست به دست هم دادن واژه ای به نام (غم)را از لغت نامه حذف کنیم و شاد زندگی کنیم و شاد بمیریم.

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:41 نظرات ()

 انشا در مورد گذر رودخانه: برای مشاهده انشای 20 گذر رودخانه روی لینک زیر کلیک کنید:

 

 

انشا گذر رودخانه

صدای گوشنواز شرشر آب ، صدای برخورد سنگ ها با آب گوارا ، این روح بی جان زنده.کنار رودخانه بنشین رودخانه عاشق است.

 

کنار رودخانه بودم همراه مادربزرگم قدم زنان در مرز ساحلی حرکت می کردیم.مادربزرگم می گفت:(( به صدای آب گوش بده ، روح را نوازش می دهد و شنوایی را افزایش می دهد. به سنجاقک ها بنگر چه شور و حالی دارند چگونه با گذر آب خورا همراه می کنند چگونه خود را به نسیم خنک رودخانه می سپارند.زنبق زرد روییده در کنار آب را ببین که چگونه با تلاتم آب تکان تکان می خورد و مانند یک رقص موزون نمایان می گردد.عنکبوت برکه را ببین که چگونه جهت تنیدن تار روی علف های روییده در کنار آب برای بدست آوردن لقمه نانی کوشش می کند.

 

آب ، این بی جان زنده هنگام گذر، روح زندگانی و حیات را بازیابی می کند و روحی تازه به او می دهد و مادر خوبی است برای شاخساران خمیده در آب.پناهگاهی است برای حشرات . زندگی با گذر از پیچ و خم جاری است.

ر کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.

 

به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.

 

ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت:”از من دور شو.”

 

ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.

 

بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.

 

کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.

 

رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.

 

 

صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.

 

رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.

 

اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.

 

حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:35 نظرات ()

اهدای خون هنگامی رخ می‌دهد که یک فرد سالم به‌طور داوطلبانه مقدار مشخصی از خون خود را در یک مرکز انتقال خون هدیه می‌کند. خون اهدا شده پس از انجام آزمایش‌های غربالگری و تأیید سلامتی به‌منظور تهیه فراورده‌های خونی مورد استفاده قرار می‌گیرد و یا از طریق بانک خون مراکز درمانی به افراد دیگر تزریق می‌شود. فرایند اهدا و تزریق به دریافت‌کنندگان، انتقال خون نام دارد.

با شنیدن این دو کلمه انتقال خون هر کسی به یاد سازمان انتقال خون ایران می افتد سازمانی با مسئولیت های متفاوت که یکی از اهم مسئولیت های ان دریافت خون اهدایی افراد داوطلب می باشد

 

اطلاع رسانی به عموم ملت ایران در مواقع اضطراری که یکی از ان موارد زلزله ی بم بود هیچ گاه یادم نمی رود ان زمان کوچک بودم ولی می دیدم مردم از صبح اول وقت تا شب هنگام همگام با پیام های سازمان انتقال خون مراجعه و اقدام به ارائه خون خود می کردند

 

دیگر بر کسی پوشیده نیست اهدای خون برای سلامتی امری لازم می باشد و حداقل هر از چند گاهی همراه با اهدای خون از طرف سازمان انتقال خون ازمایشاتی بر روی خون افراد اهدا کننده انجام می شود و ضمن ارائه کارت تعیین گروه خونی ، فرد را نسبت به سلامتی یا خدای ناکرده وجود مشکل مردم را مطلع می کند

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:28 نظرات ()

انشاء در مورد فصل زمستان

 - انشا فصل زمستان - انشا فصل زمستان را تعریف کنید - انشا فصل زمستان را توصیف کنید - انشا فصل زمستان در روستا - انشای فصل زمستان - انشا درباره فصل زمستان - انشا در مورد فصل زمستان - موضوع انشا فصل زمستان - انشای توصیف فصل زمستان - انشا درباره ی فصل زمستان 

 انشاء فصل زمستان به زبان عادی و ادبی

 

 زمستان را بسیار دوست دارم در زمستان هوا سرد میشود برف یا باران از اسمان می بارد و رفت و امد در داخل شهر و اطراف ان با مشکل رو به رو میشود ولی با اینحال همین اندازه که می دانم فصل زمستان هم مثل بقیه ی فصل ها نشانه ای از عظمت خدای یکتاست باعث ارامش من می شود


در زمستان هوا خیلی پاک می شود و در زمانی که ابر ها نیستند ،موقع شب ستاره ها هم درخشندگی خاصی پیدا می کنند و این زمان بهترین موقع برای دیدن سیاره ها و ستارگان است


    بعضی ها فصل بهار و تابستان را دوست دارند و از فصل پاییز و زمستان زیاد خوششان نمی اید  اما برای من هر فصلی نشانه ای است از شاهکار طبیعت و این طبیعت گوشه ای از قدرت لا یزال قادر تواناست پس چه خوب است ما هم در هر فصل با نگاهی قدر شناس کمال لذت را از زیبایی های ارزانی شده ببریم

   من فصلی که زمین  پیراهن  سفید خود را بر طن  میکند دوست  دارم در این فصل سنگ ها از به خود  لرزیدن  می شکنند  و اشک شوق ابر ها مانند گلوله های ابی بر زمین می افتند و رفت و امد را بر مردم سخت می کنند و تمام این ها دلالت بر وجود افریننده ی هستی لا ینتها است


      فصل سفید  می اید و سیاهی ها را از هوا  ناپدید میکند و هنگامی  که ابرهای سیاه پوش و ابستن برف و باران او نیستند اسمان مانند چلچراغی روشن میشود ، بعضی ها از فصلی که درختان مو های بلند و سرسبز دارند خوششان می اید بعضی ها فصلی که درختان به خواب می روند را، و باز هم همه ی این ها نشانه هایی هستند ازنقاشی ماهر و زبردست که این ها را بر تابلوی طبیعت نقش کرده، پس چه خوب است که ما با چشم دل به این اثر زیبای خداوند نگاه کنیم و از ان لذت ببریم

بهار فصل گل و جوانه است در اين فصل مورچه ها از لانه هايشان بيرون مي آيند و درب خانه هايشان را تميز و مرتب ميکنند و خاکهاي اضافه که همراه باران بصورت گل و لاي وارد لانه شده را بيرون مي ريزند و کم کم شروع ميکنند به جمع آوري آذوقه براي فصل پاييز و زمستان

با آمدن بهار هوا گرم و گرم تر ميشود و کم کم بايد لباسهاي زمستاني را بشوييم و تا کرده و در گنجه قرار دهيم تابراي زمستان بعدي آماده باشند.

وقتي تعطيلات نوروز فرار ميرسد همه به ديدار بزرگتر ها ميروند و بعد از آن بزرگتر ها به بازديد کوچکتر ها ميروند و اين رسم بسيار خوبي است که ما از آن آداب احترام به بزرگتر را ياد ميگيريم.

معمولا بزرگتر ها به بچه ها عيدي ميدهند و بچه ها از گرفتن عيدي خيلي خوشحال ميشوند

در فصل بهار و عيد نوروز همه لباس نو به تن ميکنند و بيشتر مردم خوشحال هستند ولي مانبايد فراموش کنيم که قبل از عيد به فقرايي که ميشناسيم کمک کنيم تا آنها هم بتوانند لباس نو و آجيل و شيريني بخرند و خوشحال شوند

بهار فصل چاقاله بادام و گوجه سبز است در اواخر فصل بهار زرد آلوها و بعضي ميوه هاي ديگر ميرسند و گندم زارها کمکم زرد ميشوند و آماده درو کردن ميشوند.

فصل بهار به ما چيزهاي زيادي مي آموزد که ما ميتوانيم با دقت در طبيعت و همچنين دقت در آداب و رسوم نوروز آنها را ياد بگيريم

در فصل بهار بارانهاي بهاري مي بارد و ردوخانه ها پر از آب ميشوند و گل آلود ميشوند

در اواخر بهار فصل امتحانات فرا ميرسد و در خرداد ماه همه ما سرگرم درس خواندن براي امتحانات آخر سال ميشويم

تعطيلات نوروز فرصت مناسبي براي دوره کردن درسها است تا بتوانيم در پايان سال تحصيلي نمرات خوبي بگيريم و در آينده موفق باشيم.

در فصل بهار بچه گنجشکها به دنيا مي آيند و ميوه درختان توت ميرسد و مردم در پارکها مشغول چيدن توت ميشوند

ما بايد در طول سال تحصيلي و مخصوصا در فصل بهار درس هايمان را مرور کنيم تا بتوانيم نتيجه خوبي بگيريم و با خيال راحت تعطيلات تابستان را شروع کنيم

در فصل بهار روزها بلند ميشوند و شبها کوتاه تر ميشوند

 

مردم در اين فصل کم کم کولر ها را راه مي اندازند و در بعد از ظهرهاي گرم و ساکت بهاري صداي کولر هاي آبي به گوش ميرسد و به ما ياد آوري ميکند که تابستان در راه است

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:23 نظرات ()

انشاء درباره ی باران:

ديگر آسمان دارد تيره و خاكستري مي شود و باران نم نم و كم كم شروع به بارش مي كند . باران همچنان مي بارد و ناگهان صداهاي مهيبي به گوش مي رسند ، صداي رعد و برق ها است و باران همچنان تندتروتندتر مي شود .

 

 مردم در خيابان به دنبال پناهگاهي مي گردند . چتر هاي مردم و بالكن هاي خيابان مانند يك پناهگاهي هستند كه آغوش خود را برمردم بازكرده اند  تا مردم زير اي رحمت الهي خيس نشوند .

 

با گذر زمان خيابان ها خلوت شده و تعداد كمي از مردم در خيابان هستند ، باران سرد شده و به صورت تگرگ با شكل و شمايلي خاص مدتي كوتاه مانند سنگ هاي يخي و بسيار زيبا به زمين فرو مي ريزند .

 

باران باغباني مي شود كه به گل ها و گياهان ودرختان و سبزه ها آب مي دهد ، كشاورزي مي شود كه به گیاهان كمك مي كند ، رفتگري خواهد شد كه خيابان ها را تميز مي كند و  سقايي مي شود كه به تشنگان آب مي رساند .

 

باران آهسته و آهسته تر مي شود و كم كم رنگين كمان نمايان مي شود ، رفته رفته پرنگ تر و پررنگ تر مي شود و خيابان ها باز هم روبه شلوغي مي گذارند . تا چندين ساعت دیگر رد پای باران  با گرما و نور آفتاب پاک   مي شود .

صدای نم نم باران خواب را از چشمانم ربوده بود . هر کاری کردم نتوانستم چشمان منتظرم را با شهر خواب آلود همراه سازم . از جايم بلند شدم . آرام آرام به سمت حياط حرکت کردم . صدای چک چک باران نزديک و نزديکتر می شد . فضا مملو از بوی باران شده بود . وقتی به حياط رسيدم با آهنگ باران همراه شدم. 

چشمها را بايد شست       جور ديگر بايد ديد

چترها را بايد بست           زير باران بايد رفت

فکر را ، خاطره را       زير باران بايد برد 

با همه مردم شهر      زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد ديد     عشق را زير باران بايد جست

هرکجا هستم باشم         آسمان مال من است 

پنجره ، فکر ، هوا          عشق ، زمين مال منست

وقتی همنفس باران شدم خودم را بدستش سپردم . حال برخورد قطرات باران را به صورتم حس ميکردم . هر قطره از باران جان تازه ای به کالبدم می دميد و زخمهای دلم را با هر ترنمش تسكين می داد . سر مست باران گشته بودم احساس عجيبی داشتم يك نوع احساس سبکی …

دستانم را به سوی خدا بلند كردم و چشمانم به آسمان دوخته شد . ناگهان درهای آسمان باز گشت . صيحه ای از دل آسمان بلند شد و بر قلبم نشست . برخيز و روحت را با باران نگاهت جان تازه ای بخش . نوری از آسمان بر قلبم فرود آمد و قطرات اشك بر بستر خشك تنهايی ام جاری گشت .

حرفهايم را با او زدم و تمام دردها را با او گفتم 

در کنار یک دریای پرتلاطم روی صخره ای نشسته بودم ، غرق در تفکرات خویش بودم ، البته به دنبال یک موضوعی می گشتم که انشاء خود را با آن آغاز کنم که ناگهان صدای امواج خروشان دریا مرا به سمت خود کشاند ، در همین حین چشمم به صدفی خورد که موج دریا با خود آورده بود ، هنگامی که صدف را در دستانم گرفتم یک نور زیبایی از آن به چشم می خورد ، در لابه لای نور زیبای این صدف کلمه ای چون « باران » می درخشید

 

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:19 نظرات ()

انشا درباره ی طعم بستنی یخی

انشا در مورد بستنی یخی

 

موضوع انشا: طعم بستنی یخی

 

من عاشق بستنی یخی هستم مخصوصا وقتی که هوا سرد است خوردن بستنی یخی خیلی به آدم میچسبد

 

انشا درباره ی حس و حال طعم بستنی یخی

من و دوستانم گاهی اوقات شب ها به مغازه بستنی فروشی سر کوچه میرویم و یک بستنی یخی با طعم توت فرنگی سفارش میدهیم

وقتی که هوا سرد باشد و  بستنی یخی را بخورید دندان هایتان خیلی درد میگیرد و اگر تکه ی بزرگی را یک جا قورت بدهید تا چند دقیقه نمیتوانید به راحتی نفس بکشید

 

من و دوستم همیشه  با هم مسابقه ی خوردن بستنی یخی میگذاریم و هر کس مسابقه را برد پول بستنی ها را حساب میکند

ولی بیشتر مواقع او برنده میشود زیرا من نمیتوانم سرمای بستنی یخی را تحمل کنم و معمولا انقدر بستنی را لیس میزنم تا تمام شود

بستنی یخی طعم های مخطلفی دارد مانند لیمویی شکلاتی توت فرنگی تمشک و .... ولی ما بچه ها همه ی این طعم ها را دوست دارید

 

اگر شما هم مانند من خوردن بستنی یخی در فصل زمستان را دوست دارید حواستان باشد سرما نخورید.

شاید تا به حال طعم های زیادی چشیده باشید مانند شرینی ،‌ترشی ، تلخی ، داس بودن بودن زبان و طعم دیدن روی معلم!!

هر کدام طعم خاصی دارد اما آخری بدتر و سخت تر!!و شاید هم تا به حال طعم یخ را حس کرده باشید.

بستنی یخی طعم هم مانند یخ در شکر است و وقتی آن در دهان تو است لایه های یخی آن بین دندان هایت جا خوش میکنند و از آن خوردن آن میتوان لذت برد.البته فرق های زیادی هم دارد مثلا بستنی ساده ایی با بستنی با طعم ظعفران خیلی فرق میکند طعم زعفران مرا یاد گرونی می اندازد اما طعم بستنی ساده احساس سبکی و راحتی. 

یکی از چیزهایی میتواند خوردن بستنی را به گونه ایی عجیب دشوار تر کند مکانی است که در آنجا بستنی میخوریم.مثلا وقتی تنهایی به بالشت لم داده ایی و در حال گوش دادن به موسقی هستیم بستنی را بخوریم خیلی بهتر است.البته از پول بهتر نیست. و وقتی که باید به مهمانی برویم و درحال سریع سریع خوردن یک بستنی هستیم آن موقع بستنی به ما حرام میشود.

بستنی هم انواع های مختلفی دارد مانند بستی قیفی بستنی کاسه ایی بستنی به شکل کیمیا ، بستنی خرسی و ...

و شکل های آن ها از لحظ رنگ و دسته بندی و کم یا زیاد بودن آن ها متفاوت است.از نظر من بهترین آن های بستنی کاسه ایی با روکش کاکائویی سیاه و اسمارتیس های رنگارنگ است که آدم نمیتواند از آن دل بکند.روی هر بستنی مارک و  جلد های خاصی دیده میشد که آدم نمیتواند درنگ کند و آن ها را نخورد.

پس بستی های طعم و رنگ و تزئینات مختلفی دارند و انوع های گوناگونی هستند. و خوردن آن نه خیلی مفید و مضر است اما فقط باعث خالی شدن جیب پدرمان میشود.

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:15 نظرات ()

انشاء طنز در باره ی یک اتوبوس شلوغ

انشا طنز در مورد یک اتوبوس شلوغ را برای شما آماده کرده ایم

انشا داخل يك اتوبوس شلوغ را تصور كنيد

درون یک اتوبوس شلوغ خود راتصور کنید به صورت طنز

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

یکی از دوستان 2 تا انشای عالی نوشته رو لینک زیر کلیک کنید تا انشا هاشو ببینید

 

 

داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید

انشا درباره اتوبوس شلوغ

----------------------------------------------------------------------------------

یکی از دوستام تعریف می کرد :

با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ی 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم شیطنتم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلات چی بود؟

 

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع اتوبوس رو نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!

علی جمعه 16 بهمن 1394 زمان : 15:7 نظرات ()

انشا درباره ی کفش

انشا در مورد کفش (shoe)

در این مطلب از سایت برای شما انشایی در مورد کفش آماده کرده ایم امیدواریم بدردتون بخوره

انشا درباره ی کفش

 

متن انشاء کفش:

من و مادرم هر سال برای خرید کفش عید به بازار میرویم و با کمک هم کفش زیبایی انتخاب میکنیم و آن را میخریم

من کفش هایم را دوست دارم و از آن خیلی مراقبت میکنم و وقتی به خانه می آیم آن ها را در جا کفشی میگذارم

من علاوه بر کفش معمولی یک جفت کفش ورزشی هم دارم که در زنگ ورزش از آن استفاده میکنم

هر وقت کفش هایم خاکی میشود آن ها را واکس میزنم تا همیشه نو و سالم بمانند

 

اما از این که میدانم خیلی از بچه ها توانایی خرید کفش ندارند خیلی ناراحت میشوم

بخاطر همین امسال تصمیم گرفم یک کفش نو بخرم و آن را به موسسه ی خیریه هدیه بدهم تا آن ها نیز آن کفش را به یک بچه ی دیگر بدهند

 

شما هم سعی کنید کفش های نو یا آن هایی که دیگر نمیخاهید به آدم های دیگر بدهید تا استفاده کنند

حتی میتوانید کفش های خود را روی دیوار مهربانی بگذارید تا کسانی که به آن نیاز دارند برش دارند.

علی یکشنبه 11 بهمن 1394 زمان : 21:29 نظرات ()

انشا درباره اگر من یک معمار بودم

موضوع انشا : انشاء اگر من یک معمار بودم

در این مطلب انشایی با موضوع اگر من یک معمار بودم برای شما آماده کرده ایم

برای دانلود کلیک کنید

 

علی سه شنبه 29 دي 1394 زمان : 17:40 نظرات ()

درون یک فضاپیما راکه روی کره ماه توقف کرده را تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید

 انشا درون یک فضاپیما کلاس نهم

 

انشا فضاپیما

پاسخ به این سوال پایه نهم در ادامه مطلب

 

همچنین میتوانید انشای زیباتری در همین مورد را از سایت دوستم مشاهده کنید برای رفتن به سایت دوستم کلیک کنید:

 

انشا فضاپیما


علی چهارشنبه 13 آبان 1394 زمان : 14:16 نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    نظرسنجی
    نظرت درباره سایت؟


    ارسال مطلب

    فقط برای اعضا امکان پذیر است

    آمار سایت
  • کل مطالب : 546
  • کل نظرات : 422
  • تعداد اعضا : 1062
  • کدهای اختصاصی


    G 3 6

    لطفا برای ورود به سایت این باکس را ببندید